|
درسهای آموزنده درس اول یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح
بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش
(مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی
هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن! یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده
خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش
(مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ
میزنه. 10 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تای دیگه حتی
میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست. نتیجهء اخلاقی از درس اول: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند *************************************** درس دوم هر وقت یه فرشته دروغ میگه به خاطر یه دلیل
شرافتمندانه و مفیده... روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود
،تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا
گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر
طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و
پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید
آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او
داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد... یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد
توی آب.(هههههههههههههههه!!!) هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه
می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب ...فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز
برگشت و پرسید : زنت اینه؟ آره
" " هیزم شکن فریاد زد فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه" هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده.
میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می
اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می
اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم
فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم
آره... نکته اخلاقی درس دوم: اینه
که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!! *************************************** درس سوم: من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته
بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم
هم دختر فوق العاده ای بود… قط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و
اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که
گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی
نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت
و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون
تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش
حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف
بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه
تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت
من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون
برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک
آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما
موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی
داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای
دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی نتیجهء اخلاقی درس سوم: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون
بذارید *************************************** درس چهارم: یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت
فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب…
بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون
هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از
بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که
میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر
رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و …..
بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین! پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با
تیر زده! دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود! نتیجهء اخلاقی درس چهارم: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء
کار خودته ادعا نداشته نباش! *************************************** درس پنجم: چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه
رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه
مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف
از فرزندانشون… : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه.
اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی
یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس
شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه
داد. نتیجهء اخلاقی درس پنجم: هیچوقت به چیزی که کاملا” در موردش مطمئن
نیستی افتخار نکن *************************************** درس ششم: یه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند
بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو
یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق
العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه
آرزو برآورده میکنم. زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم
به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه
اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و
شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم
که 10 سال از من کوچیکتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید
برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 70 سالش شد! نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس
باشند ، ولی فرشته های زن بد جنس تر هستند! *************************************** درس هفتم: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف
قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می
کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ،
اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ،
سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه:
«حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم
بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا
هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن نتیجهء اخلاقی : اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول
صحبت کنه *************************************** درس هشتم: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به
مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم
میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس
129 رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل
میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت
مقدس 129 رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال
میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129
رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به
جلال و شادمانی که می خواهی می رسی نتیجهء اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه
نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی *************************************** درس نهم: بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد
حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت
تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده
بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین
الان 2000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه فکر کردن ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند
ثانیه تماشا می کنه و 2000 دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و
به خانه برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب
داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد 2000 دلاری که به من
بدهکار بود گفت؟ نتیجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به
اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل
اجتناب جلوگیری کنید *************************************** درس دهم مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟ خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟ مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟ مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار
می چسبه خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟ مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم
مشروب دادیم بهش که یادش بره خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟ مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟ مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی
بازداشتش کردن خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟ مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟ نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته
باشین |










