|
خاطره ای به قلم قاسم حاجی بیکی یادش بخیر محرم هم تمام شد و و این عمرانسان است که در حال گذر است چه بسا صدها محرم امده و صدها هم می اید ولی معلوم نیست ما چند صباحی و چند محرم در این جهان خاکی می مانیم یادمه چند روز مانده به محرم به سریزد میرویم و به عشق اربابمون حسین {ع} به اتفاق چندین خادم الحسین در حینیه های محله بالا و به خصوص باغ محمد اباد سریزد حضور به هم میرسانیم و به عشق حسین روزی 12 ساعت کار میکنیم و چه حالی میده به ما زمانی که در اولین روز ماه محرم هر سال در صبح زیر خیمه امام حسین روضه شروع میشه و تمام خستگی ما در اولین روز فراموش میشه چه روزهایی که ما به انجا عادت کرده بودیم و به محض فراغت از مراسم و... در زیر خیمه گاه مینشستیمو صبح و شب و طول روز انجا بودیم چه عکسهایی که گرفتیم در انجا نزدیک به 1500 عکس از محرم سالهای متمادی چه قبل از محرم در زمان برپا کردن خیمه امام حسین و چه در طول دهه اول یادگاری گرفتیم چه کارهایی که واسه بهتر شدن خیمه نکردیم چه روزهایی که برف و بارون روی پوشها بود و ما بر روی میله های سرد داربست فلزی بالا میرفتیم و پارچ پارچ اب را از روی پوشها تخلیه میکردیم چه خاطرات زیادی از محرم داریم که برای جلوگیری از ریا شدن از گفتن آن خودداری میکنم امسال روز اول محرم جمعه بود و بعد از ظهر ان روز یه بارون تندی بارید و کیفیت پوشهای امسال پایین بود و تا دوستان رسیده بودند تمام فرش ها خیس خیس شده بود و همه توی چشمهای انها اشک حلقه زده بود عجب شبی بود هیچ کدام از ما تا صبح خواب نرفتیم و فردای ان روز همه فرش ها رامثل قالیشویان اویزان کرده بودیم و بخاری ها را روشن کرده بودیم تا خشک بشوند و با کهنه ابهای جمع شده درپلاستیک کف حسینیه را جمع میکردیم یادش بخیر هنوز دوستان حرف من را در خاطر دارند که گفته بودم: { بچه ها با کوچکترین پشفته بارون خودتون را به حسینیه باغ محمد اباد برسونین و فرش ها را جمع کنیم} و چه عصر هایی که ده دوازده نفری{ شدّه} را بدون ریا و بدون هدف پز دادن و ... بلند میکردیم و اشعار آن را می خواندیم و روز بعد عاشورا از یک طرف امتحانات دانشگاهمون و از یک طرف غم تمام شدن محرم مانع از ان می شد که حسینیه را باز کنیم { البته همه نه من به اتفاق سه یا چها تا از دوستان} و همه چیز به پایان میرسید تا سال دیگر که اگر عمری باقی ماند و امام حسین ما را به نوکری طلبید باز خدمت کنیم . |










