|
در سن 40 سالگی شوهرش را از دست داده و با مشقت بسیاری بچه هایش را بزرگ نموده و سر و سامان داده است. از خاطره های برایمان می گوید که روزی دزدی وارد باغش شده بود. به محض ورود وی به باغ دزد پا به فرار می گذارد. شهربانو نیز با زیرکی کلاه دزد را بر می دارد تا نشانی از وی داشته باشد. دزد نیز برای گرفتن کلاه خود به سمت شهربانو می رود و او دست دزد را با دندان گاز می گیرد و سپس به سمت منزل کدخدا رفته و علیه وی شکایت می نماید و می گوید نشانه اش هم این است که رد دندان من روی انگشتش می باشد و دزد را رسوا می کند.
![]() از خاطره های برایمان می گوید که روزی دزدی وارد باغش شده بود. به محض ورود وی به باغ دزد پا به فرار می گذارد. شهربانو نیز با زیرکی کلاه دزد را بر می دارد تا نشانی از وی داشته باشد. دزد نیز برای گرفتن کلاه خود به سمت شهربانو می رود و او دست دزد را با دندان گاز می گیرد و سپس به سمت منزل کدخدا رفته و علیه وی شکایت می نماید و می گوید نشانه اش هم این است که رد دندان من روی انگشتش می باشد و دزد را رسوا می کند.
|











